نویسنده:
محمود آقائیان موضوع:
اخبار،
جشن سازه های آبی دیشب در شوشتر در تالار فرهنگ با حضور رئیس جمهور برگزار شد

(البته ما که ندیدیم ! منظورم اینه که تو سالن فرهنگ فقط مسئولان کشوری و استانی و تعدادی از مسئولان شوشتر بیشتر حضور نداشتند و اجازه ورود مردم به سالن رو نمیدادند در کل باز خوبه که حداقل این جشن برگزار شد. خداروشکر ! ! ما که داشتیم نا امید میشدیم ولی ما انتظار جشن بسیار باشکوهی رو داشتیم نه یه جشن سرد و بی روح !)
در جشن سازه های آبی شوشتر علاوه بر رییس جمهوری و مسوولان کشور، مدیر و نماینده دفتر منطقه ای یونسکو در ایران، سفیران آلمان، عمان، سوییس، ترکیه، برزیل، مصر، کنیا، زلاندنو، زیمبابوه، اروگوئه، تاجیکستان، مکزیک، قطر و ترکمنستان نیز حضور داشتند.


>>> حاشیه
گزارش خبرنگار اعزامی ایرنا ، باوجود پیش بینی نشدن دیدار مردمی در این سفر بدلیل گرما و کمبود وقت آقای احمدی نژاد مردم شوشتر و اطراف آن با در دست داشتن گل از ساعتها قبل از رسیدن رییس جمهور و هیات همراه در مسیر عبور هیات رییس جمهور جمع شدند و منتظر استقبال از آنان بودند.
هنگام نزدیک شدن رییس جمهوری به برگزاری این جشن جمع زیادی از مردم با حلقه زدن به دور خودرو حامل رییس جمهور در تلاش برای دیدار باوی بودند، این موضوع باعث شکستن تعدادی از نرده های حافظ بین خیابان و محل برگزاری مراسم شد .
رییس جمهور در مراسم جشن سازه های آبی شوشتر گفت: مایل بودم با مردم شوشتر دیداری صمیمی داشته باشد تا روح خود را در اقیانوس مواج مردم آن جلا دهم اما به دلیل کمبود وقت این دیدار به وقت دیگری موکول می شود.
در پایان مراسم نیز با توجه به گذشت ساعاتی از نیمه شب، مردم زیادی خودروهای رییس جمهور و هیات همراه را مشایعت کردند و نامه ها و درخواستهای خود را نیز تحویل هیات همراه رییس جمهور دادند.
استقبال و مشایعت خود جوش مردم از رئیس جمهوری و هیات همراه باعث شد تا مسیر محل مراسم تا فرودگاه دزفول به کندی طی شود.
لوح ثبت جهانی سازههای آبی شوشتر به ایران تقدیم شد
توسط "چون لی هان" مدیر و نماینده دفتر منطقه ای یونسكو در ایران به دكتر "محمود احمدی نژاد" رییس جمهور ایران
به گزارش خبرگزاری فارس از شمال خوزستان، لوح ثبت جهانی سازههای آبی تاریخی شوشتر كه در تیر ماه سال گذشته در اسپانیا به ثبت رسیده است توسط نماینده دفتر یونسكو در ایران به جمهوری اسلامی تقدیم شده است.
این لوح شامگاه گذشته پس از برگزاری جشن سازههای آبی تاریخی شوشتر توسط نماینده دفتر یونسكو در ایران به رئیس جمهور تقدیم شده است.
سازههای آبی تاریخی شوشتر شامل 13 اثر در امور آب هستند كه تحت عنوان سازههای آبی و به عنوان دهمین اثر جمهوری اسلامی ایران در یونسكو ثبت شدهاند.
جشن سازههای آبی تاریخی شوشتر با حضور رئیس جمهور و 20 سفیر از كشورهای دوست شامگاه گذشته در شهرستان شوشتر برگزار شد.
در حال حاضر برخی از سفرای شركتكننده در این جشن در شهرستان شوشتر حضور دارند و در حال بازدید از سازههای آبی و مناظر طبیعی شهرستان هستند.
شبهای فرهنگی شوشتر از امشب به مدت سه شب در سازههای آبی این شهرستان برگزار میشود.
اطلاعات کاملتر بعداً اعلام خواهد شد ...
برچسب ها:
جشن سازه های آبی،
جشن شوشتر،
سازه های آبی شوشتر،
عکسهای جشن سازه های آبی،
شوشتر،
رئیس جمهور در شوشتر،
جشن با حضور رئیس جمهور کشور،
دکتر احمدی نژاد،
حاشیه جشن سازه های آبی،
مردم شوشتر جشن،
ثبت جهانی شوشتر،
() نظرات
نویسنده:
مهدی کمالی موضوع:
داستان کوتاه،
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،
در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز
جمله روز : اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دگر معنی نداشت . موریس مترلینگ
() نظرات
نویسنده:
مهدی کمالی موضوع:
مطالب آموزنده،
بیل گیتس، رئیس مایکروسافت، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای
آمریکا، خطاب به دانشآموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به
دانشآموزان نمیآموزند. او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبیرستان
فرا نمیگیرند، بیان كرد. اصول بیل گیتس به این شرح است:
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما
انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید،
کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم
فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید
به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و
مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه
هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از
آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد.
پدربزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار
یک فرصت بود...
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از
نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری
بودند و به قدری که اکنون به نظر شما میرسد، ملالآور نبودند.
جمله روز : دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. (چارلی چاپلین)
() نظرات
نویسنده:
مهدی کمالی موضوع:
مطالب آموزنده،
1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3- این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای
4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.
5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.
13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.
15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
: اینم یه جمله من تقدیم تو
>>در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی<<
همیشه سبز مثل طبیعت ، همیشه جاری باشید مثل رود
() نظرات
نویسنده:
مهدی کمالی موضوع:
مطالب آموزنده،
سلام....
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط
5 دلار
() نظرات
نویسنده:
مهدی کمالی موضوع:
مطالب آموزنده،
داستان کوتاه،
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: �من کور هستم لطفا کمک کنید.�
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
() نظرات