آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

بزرگترین سایت تفریحی ایران - مطالب مهدی کمالی

WWW.2STAN.IR
بروزترین سایت تفریحی ایران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت

تقویم


لینک به ما

قالب وبلاگ
:: دانلود نرم افزار و معرفی قطعات ::
بروزترین گالری عكس ایرانیان
فروش سریال با قیمت پایین
دنیای بازی
***عشقولانه ***
اشکنان آنلاین
خفنترین سایت سرگرمی
وبلاگ ناشناخته
موسسه پروفسور حسابی
« بقیة الله الأعظم علیه السلام در راه است»
::FootBall News::
::خبر گزاری جم،بهترین مقالات::
دانلود آهنگ و موزیك ایرانی و خارجی جدید
"""یکی از بهترین،بزرگترین و کاملترین وب سایتهای آسیا """
آفـتـاب دانـلـود
پـســران ایـرانـی
کانون هواداران پرسپولیس
(فروشگاه بزرگ فری بلاگ )
ماهستیم ولی تو قفسیم
بزرگترین مرجع دانلود برنامه های موبایل
:: بهترین وبلاگ ایران::
بزرگ ترین بانک جامع خودرو ایران
::.پرمحتواترین وب علمی و سرگرمی.::
بزرگترین و مطمئن ترین فروشگاه ایران
زبان و ادبیات فارسی
بروزترین گالری عكس ایرانیان
" 7دانلود دانلود بهترینها(دانلود بازی عکس کلیپ نرم افزار )"
عکس بازیکنان فوتبال
**از اون عکسهای که دوست داری**
**خبرگزاری جم ،بهترین مقالات,اس ام اس روز,مدل لباس**
امام حسن مجتبی ( ع )
:: انرژی مثبت::
( " ◦•● وبلاگ تخصصی سونی اریکسون◦•● " )
مطلب كده
**دهکده اینترنتی**
**دهکده ترفند**
•*.ღ.•*.paza•*.ღ.•*.
خدمات رایگان وب
عكس های داغ داغ روز
₪₪تفریح و دانلود و آموزش₪₪
ارتش آبی
فوتبال برتر
"واو عجب چیزایی"
بهترین ها را از ما بخواهید
بروزترین سایت دانلود نرم افزار
بزرگترین شهر اموزش ایرانی بدون محدودیت موضوعی
بزرگترین سایت تفریحی ایران
๑۩۞۩๑ دانلود رایگان برنامه های موبایل و کامپیوتر ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
(بزرگترین پایگاه آموزش وسرگرمی ایرانیان)
مرجع دانلود
مركز دانلود موزیكهای روز - ♫ ♪ ♫ ♪ libramusic ♫ ♪ ♫ ♪
فوتبال . سینا
.:: مطالب داغ و جالب از سراسر وب ::.
مرجع تصاویر دکتر احمدی نژاد
(احمدی نژاد = جومونگ)
((هر چی از هر کی))
شمیران دانلود
وبلاگ
پیکس ایران | جالبترین مطالب دنیای اینترنت
نسیم دریا
.::دانلود جدیدترین نرم افزارها::.
(( جدید ترین عکس و آهنگ))
๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
سایت رسمی مجتمع آموزشی شهید بهشتی هامبورگ
سایت سرگرمی و تفریحی شیرازی ها
کسب درآمد از سایت های اینترنتی
***دانسته های رایانه ای***
(مستند فقر و فحشا)
: .::عکس های عاشقانه خفن-آهنگ و شعر::.
فروشگاه اینترنتی ارومیه
مركز دانلود موزیكهای روز لیبرا
پسران گنبدی
سایت بزرگ موبایل
بزرگترین پایگاه مدل لباس اینترنتی"
مرجع دانلود
http://hamedlotfi.mihanblog.com/
بزرگترین سایت ایرانی
دنیای سرگرمی
**دنیای کامپیوتر و موبایل**
http://omidyaran.mihanblog.com/
تفریحی سرگرمی وندا
سایت رسمی افسانه جومونگ
بزرگترین سایت تنیس ایران
(( داستان ، sms، جوک ))
تبلیغات رایگان
**بزرگترین آرشیو ایران**
دانلود سرگرمی آموزش
سیس دانلود دانلود برتر
!!! تـــک پر!!!
متفاوت ترین آهنگها و کلیپهای موبایل
سایت دانلود و آموزش پارسی زبان
گالری عكس باشگاه علمدار
سایت باشگاه رزمی و فرهنگی علمدار (كونگ فو توتایما شهرستان شوشتر)
کانون دوستداران شوشتر
ترفند های موبایل و کامپیوتر
ماشین باز های قدیمی

لینک باکس بزرگ یاهل
تاپ اسکین >> قالب وبلاگ و ابزار وبمستر
لیست کامل پیوند ها

دسته بندی

لینک های سایت
موضوعات
اخبار ورزشی روز و[278]
مطالب آموزنده و[212]
اس ام اس و[36]
اخبار و[284]
آموزش آشپزی و[20]
خواص میوه ها و سبزی ها و[18]
بیوگرافی و[13]
مطالب جالب و[323]
مطالب خنده دار و[29]
کونگ فو توا و[2]
محرم و[29]
دانلود مداحی و[32]
مذهبی و[68]
دانلود برنامه های توپ و[116]
جوک های بی مزه و[4]
غیره ... . و[106]
معرفی سایت و[1]
بازی آنلاین و[2]
هک و جلو گیری از هک و[3]
ویروس و[2]
امکانات اینترنت و[2]
isp چیست؟ و[2]
کونگ فو توا و[0]
کافی نت ها و[1]
ترفند و[48]
حرف دل مردم شوشتر و[3]
صفحات وب و[1]
عکسهای با مزه و[30]
هک و[2]
فلش و[13]
-::یاهو::- و[7]
کدهای جاوا و[24]
كد تقلب بازی ها و[6]
قالب برای وبلاگها و[15]
تبلیغات مجانی و[1]
بازی و[16]
طنز ورزشی و[4]
ویندوز و[1]
دعوتنامه جی میل و پرشین گیگ و[6]
دامین رایگان برای وبلاگ و[1]
عکس و[315]
درخواستهای شما و[4]
دانلود موزیک و آهنگ و[60]
دانلود فیلم های سینمایی و[11]
شعر طنز و[1]
آموزش (فلش .. فتوشاپ .. جاوا اسکریپت و.. و[8]
جک روز و[6]
دانلود برای موبایل و[90]
داستان کوتاه و[60]
معما و[2]
عاشقانه و[25]

نظر سنجی

نظر شما کاربر عزیز درباره ی سایت چیست ؟





لینک های روزانه

قالب وبلاگ
تاپ اسکین >> قالب وبلاگ و ابزار وبمستر

ارسال لینک

بخش ویژه

بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
بازدید کل:
کل مطالب:
[Translate to English]
RSS     ATOM
موضوع: داستان کوتاه  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: چهارشنبه 19 خرداد 1389

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید :
       
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی!!!

وزیر سر در گریبان به خانه رفت ...
 
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
 
وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

 - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

 -  آفرین غلام دانا.
 
 - خدا چه میپوشد؟

 - رازها و گناه های بندگانش را

 - مرحبا ای غلام

 وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
 
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

 غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
 
- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
 
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

 پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد

 

 


جمله روز :   آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)




موضوع: مطالب آموزنده  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: چهارشنبه 19 خرداد 1389

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت" است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت... 

 

جمله روز :  برده یک ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادی که به او کمک می‌کنند. (بردیر فرانسوی




موضوع: مطالب آموزنده  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: یکشنبه 16 خرداد 1389

به خاطر می آوری؟؟؟

http://marshal-modern.ir/Archive/12760.aspx
 
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
 
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
 
.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
 صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و
 گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .
 
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .
.بعد از کارت زود بیا خونه
 
  وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
 تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..
 
  وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی
 بهم نکاه کردی و خندیدی
 

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...
 

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..
 

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
 
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
 
 
آیا تا به حال وقتی  به پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟
یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟
ایا  زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟
وقت غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ  خورشید را در ابرها نطاره گر بوده ای ؟؟
وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا  پاسخی دریافت کنی؟؟
 

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده ای

که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان  می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید

به موسیقی زندگی  گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم  که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
 زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

 من باور دارم که..........دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

واکنون شعر روز

تو را دوست ندارم

تو رادوست ندارم نه دوستت ندارم!

اما هنگامی که نیستی

غمگینم!

تو رادوست ندارم!

امانمیدانم چرا....

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند!

وبارهادر تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشترشبیه تو نیستند...

تو رادوست ندارم!

اماهنگامی که نیستی

از هرصدایی بیزارم


حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیراصدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند!

تو رادوست ندارم!

اماچشمان گویایت

بیش ازهر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد...

آه میدانم که دوستت ندارم

اماافسوس دیگران دل ساده ام را

کمترباور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست...




موضوع: داستان کوتاه  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: یکشنبه 16 خرداد 1389

در یك پارك زنی با یك مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه می­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسری كه لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری كه تاب بازی می­كرد اشاره كرد .

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است .

سامی كه دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟

مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر می­شود برویم . ولی سامی باز خواهش كرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم .

مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فكر نمی­كنید پسرتان با این كارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد دو سال پیش یك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و كشت . من هیچ­گاه برای تام وقت كافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تكرار نكنم . سامی فكر می­كند كه 5 دقیقه بیش­تر برای بازی كردن وقت دارد ولی حقیقت آن است كه من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی كردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقه­ای كه دیگر هرگز نمی­توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته­ام را تجربه كنم .

 


 

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یك روز در كنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­كنیم كه واقعا ً وقت ، انرژی ، فكر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو كه ممكنه دیگه امكان بازگردوندنش رو نداریم .

ضرر نمی­كنید اگر برای یك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید . یك روز در كنار خانواده ، یك وعده غذا خوردن در طبیعت ، خوردن چای كه روی آتیش درست شده باشه و هزار و یك كار لذت بخش دیگه .

قدر عزیزانتون رو بدونید . همیشه می­شه دوست پیدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نیست . ممكنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه... 

 

جمله روز :   هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)




موضوع: داستان کوتاه  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: یکشنبه 16 خرداد 1389

در یكی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم كه فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند كه آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش... و همانطور كه دست و پا را می توان ورزش داد و قوی كرد، روح را هم میشود با تمرین نیرو بخشید و...

از این مهمتر همانطور كه میتوان دست كسی را از بدنش جدا كرد، گرفتن روح او هم كار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیشتر از هر چیز دوست دارند و آنرا چون گوهری گرانبها حفظ می كنند. بهمین دلیل است كه بدست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز بهمین دلیل تا كسی می فهمد كه روحش را دزدیده اند، از شدت غصه دق می كند و میمیرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می ربایند اما آدمی زادگان هم میتوانند روح یكدیگر را بدزدند و... و بمن شیوه دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و منهم اندكی بعد بكار پرداختم و تا امروز كه دیگر توانائی بكار بردن آن صنعت را ندارم، چهار بار بدزدی روح رفتم
.

نخستین بار یك شب سرد زمستان بود
:

بنابر آنچه مرتاض دستور داده بود آتشی افروختم و در پیمانه ای كه بمن بخشیده بود، شراب مخصوصی نوشیدم و كنار آتش به خواب رفتم. لحظه ای بعد از جای برخاستم و از منزل بیرون آمدم
.
خوب بیاد دارم كه در آن شب ماه می تابید و نور سرد آن چون برف روی زمین می ریخت. پای در مهتاب نهادم و راهی را در پیش گرفتم كه هزاران بار از آن گذشته بودم. اندكی بعد از فراز شهرها و دریاها گذشتم و سرانجام با پرنده ای سیاه بال همسفر شدم و او مرا بجائی برد كه جز تاریكی چیزی نبود. در آن ظلمت در پی صدای بالهای او پیش می رفتم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه دانستم باید روح خود را در آنجا بگذارم و سبكبال و چابك بدزدی روم
.

روحم را كه گرفتند باز از آن دنیای تاریك بیرون آمدم و خود را بر فراز شهری یافتم. این همان شهری بود كه می خواستم روح مردی را كه در آنجا می زیست بدزدم. او را خوب می شناختم. بزرگترین دانشمند روی زمین بود و همه چیز می دانست و این همان چیزی بود كه من در جستجویش بودم. می خواستم همه چیز بدانم. و برای اینكار روح و اندیشه هیچكس بهتر از روح او نبود
.

همراه باد از پنجره ای كه در برابر من گشوده شد بدرون رفتم و دانشمند را دیدم كه در خواب خوش فرو رفته است. نگاهی به اطراف افكندم. نور سرخ مرده ای روی همه چیز افتاده بود. باد پرنده ها را می جنباند و كاغذهائی را كه روی میز بود می لرزاند. سگی كنار تخت دیده میشد كه با آنكه چشمانش باز بود مرا نمی دید. آهسته سر در گوش دانشمند نهادم و زیر لب گفتم
:

"
دوست عزیز، خودخواه مباش بگذار منهم از این لذتی كه تو می بری برخوردار شوم. مگر چه میشود؟ چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر تو خواهی مرد و همه دانشهائی را كه اندوخته ای بخاك خواهی برد. بگذار آنها را از تو بگیرم تا علمی را كه فراهم آورده ای در جهان جاودانه سازم. براستی سوگند كه در موقع مرگ آنرا بدیگری خواهم داد
..."

آنگاه آنچه را مرتاض بمن آموخته بود مانند وردی خواندم و وجود خالی از روح خود را باو نزدیك كردم. لحظه ای بعد دانشمند چشم گشود و نگاهی بمن كرد. فریاد كوتاهی كشید و هماندم جان داد. با شتاب از خوابگاه او بیرون آمدم و چون روی گرداندم دیدم كه سگش بر بالین او زوزه می كشد و چند نفری گرد او جمع آمده اند... چندین شهر و چندین كوه و چندین دریا و دریاچه را زیر پا گذاشتم و ناگهان دیدم كه خورشید از آنسوی افق سر برآورده است و لبخند زنان گویی که برای مسخره كردن من از خواب برخاسته است
.

بخانه خود بازگشتم و ناگهان بیاد آوردم كه دانشمند هستم و همه چیز می دانم. كتاب علمی قطوری را كه روی میز بود برداشتم و دیدم تمامی تصاویر آن در نظرم آشناست و حتی نقشه حركت سیاره ها درست مطابق پسند و معتقدات من در آن رسم شده است
.

از اینكه دانشمند بودم خشنود شدم و خواستم در گوشه ای راحت بنشینم و در اندیشه های خود فرو روم كه ناگهان، آوائی درست مانند صدای همان مرتاض در گوشم گفت: "جوانك ابله واقعاً فكر میكنی كه دانشمند شده ای؟ تو هنوز هیچ چیز نمیدانی و هیچ روحی را هم پیدا نخواهی كرد كه بر همه چیز آگاه باشد تنها آنكس می تواند بر همه دانشها دست یابد كه خدا را بشناسد و راستی تو دانشمند بینوا مگر خدا را خوب شناخته ای؟
"

بعد دنباله آوای او قطع شد و من ناگهان خود را در دریائی توفانی یافتم كه گویی موجهای آن فریاد می كشند:"كدام خدا؟ كدام خدا؟" و آنروز كه دانشمند بودم همه ذهنم در كار خدا بود و میخواستم بدانم كه آیا آغازی بر این جهان هست یا نه و اگر هست
...

تا شامگاه همچنان حیران و سرگردان بودم كه ناگهان فكری بخاطرم رسید. بر آن شدم سیاحتی بگرد آفاق كنم و خداشناس ترین مردان روی زمین را بیابم... و روح او را بدزدم تا خدا را بهتر بشناسم
.

بدینگونه برای دومین بار بدزدی رفتم
:

سپیده دم خود را بر فراز شهری یافتم كه گویی ساكنان آن همه در كار پرستش و ستایش پروردگار بودند. صدای سرودشان تمام آسمان شهر را گرفته بود و موج آن سراپای وجود مرا در چنان شوری فرو برد كه بی هیچ اختیاری بپائین كشیده شدم و خود را در برابر مردی دیدم كه در میان میدانی ایستاده بود و جامه ای سپید بر تن داشت. انبوه عظیمی از مردان و زنان پشت سر او جمع شده بودند و سرودی را كه او می خواند تكرار میكردند. به او نزدیكتر و نزدیكتر شدم. هیچكس مرا نمی دید. وجودم را از روح دانشمند پاك كردم و در كنار آن مرد خدا ایستادم و آهسته گفتم
:

"
دوست عزیز بگذار منهم بدانم كه تو خدا را چگونه شناخته ای. خودخواه مباش و اجازه بده روح ترا در اختیار بگیرم. می بینم كه راضی هستی."و آنچه را كه در گوش دانشمند خوانده بود در گوشش زمزمه كرد. لحظه ای بعد نگاه غمناكی بآسمان افكند و در دم بر زمین افتاد. خلقی كه در پشت او ایستاده بودند پیش دویدند و چون دیدند كاری از دستشان ساخته نیست گرد او حلقه زدند و سرود عزا سر دادند
.

از آنجا به جایگاه خود بازگشتم و در اندیشه آن بودم كه دیگر خدا را می شناسم و همینكه این اندیشه از خاطرم گذشت بی اختیار لبخندی زدم و حس كردم بر خلاف همیشه بسیار گرفته هستم
.

و بعد از آن یكماه گذشت... در تمامی آن مدت كارم این بود كه سحرگاهان به نیایش خدا می پرداختم و روزهایم همه به می خوارگی و شكم پرستی و هم آغوشی با زنان شهر می گذشت و همیشه كتاب مقدسی زیر بغل داشتم و بهیچ چیز نمی اندیشیدم. یكروز بخود گفتم:"حالا كه خدا را می شناسی چرا بر همه علوم واقف نیستی و چرا نمیتوانی به رمز حركت منظومه های دور از نظر دست یابی؟" در این لحظه آوائی كه بر من ناشناس بود در گوشم گفت:"به این همه چیزهای زمینی دل بسته ای و باز هم در جستجوی خدائی؟ خدا همه جا هست و تو كه همه چیز داری خدا را هم بچنگ آورده ای. ولی یكتاپرست باش كه خدا بر یكتاپرستان زودتر آشكار میشود." و من بر آن شدم كه همچون عاشق شیدائی یكتاپرست باشم و در جستجوی عاشقی چنین، آفاق را زیر پا گذاشتم
.

غروب یكروز بهار به بوستانی رسیدم. همه جا غرق در سبزه و گل بود و عطر گلها همراه باد به هر سو پراكنده میشد. ناگهان آواز خواننده ای بگوشم رسید كه نغمه ای مستانه سر داده بود و با سازی، آواز خود را دنبال می كرد. از خود بیخود شدم و بی اختیار بدان گوشه بوستان رفتم. خواننده، مرد ژولیده ای بود و چنان پر شور می نواخت كه گوئی اصلا در این جهان نیست و بكار فرشتگان مشغول است
.

پیش رفتم و سر بسینه او نهادم و به آوای دلش گوش دادم. انگار با خود راز و نیاز می كرد و می گفت:"كاش می دانست كه بی او هیچكس و هیچ چیز حتی خودم را هم نمی خواهم
."

تردیدی نكردم و بر جای ماندم. این همان كسی بود كه در جستجویش بودم. ماندم تا سرودش را بپایان برد و بقدری بر سازش كوفت كه مست شد و بر زمین افتاد. آهسته ببالینش رفتم و روحش را که برای من سومین دزدی روح بود، دزدیدم. سازش را نیز برداشتم و ساز زنان راه منزل معبودش را در پیش گرفتم. پشت دیوار باغ او تا صبح ساز زدم و سرود خواندم. نغمه هائی كه سر می دادم و در هوا گم میشد و جوابی نمی آمد. تنها هنگام برآمدن خورشید بلبلی از میان شاخه های درختان بر حالم رحمت آورد و نغمه ای در جوابم فرستاد. دلم گرفت و همان دم پی بردم كه هیچ چیز تغییر نكرده است
.

من همان عاشق سرگردانم و كسی را می پرستم كه بر من رحم نمی آورد و شاید حتی لحظه ای در اندیشه من نیست. ماهها گرد آفاق سرگردان شدم و كارم جز این نبود كه ساز بزنم و نغمه هائی را كه گویی از دل خونینم جدا میشد سر دهم
.

یكشب بر فراز ابرها حیران و سرگردان بدین سوی و آنسو چرخ می زدم. تاریكی همه جا را فرا گرفته بود و آواز من به هیچ كجا نمی رسید. ناگهان حس كردم پرنده ای كنار من بال می زند. بدنبال او بحركت درآمدم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه بنظرم آشنا می آمد. انگار همان جائی بود كه روزی روحم را در آنجا گذاشته بودم بدرون باغ تاریكی پا نهادم. سازم رها شد و كسی آنرا از من دور كرد. حس كردم دیگر نمی توانم آواز بخوانم و در این موقع آوائی در گوشم گفت
:

"
چه می خواهی؟
"
بی درنگ جواب دادم
:
"
آمده ام روحم را پس بگیرم. روح خودم را
."
قهقهه ای در گوشم طنین افكند و پس از آن شنیدم كه كسی گفت
:
روحت را؟ ما همه در اینجا روح هستیم. كدام یك از ما را می خواهی؟
"

فریاد زدم
:
"
روح خودم را
"
چندین صدا با هم پرسیدند
:
"
آنرا میشناسی؟
"

و ناگهان حس كردم كه هیچ نشانی از روح خود در خاطر ندارم. ناچار در میان ارواحی كه بر من ظاهر شده بودند یكی را نشان دادم. همه روحها خندیدند. روح دیگری را نشان دادم و آنها باز هم بقهقهه درآمدند و اینكار چندان تكرار شد تا حس كردم صدای قهقهه ارواح تمامی فضا را پر كرده است. وحشتی سراپای وجودم را فرا گرفت
.

چنگ در چهره روحی زدم قسمتی از آنرا جدا ساختم و از دیار تاریكی بسوی روشنی گریختم
.
ارواح تا مرز این جهان در تعقیبم بودند چراکه برای چهارمین بار روحی را دزدیده بودم
.
روحی كه بر چهره اش چنگ زدم، روح خودم بود و آنچه از آن در دست داشتم یادآور تاریكی های حیاتم گردید و شادیها و سرورها در جهان تاریكی باقی ماند
.
از آن زمان تا به امروز همراه باد، همراه نور، همراه شب و همراه خیال به هرسو در سفرم تا مگر باقیمانده روح خود را بار دیگر بیابم. اما در دست من، نه نشانی هست و نه روح خود را بدرستی می شناسم ...!


نویسنده: ایرج پزشك نیا

 


چون توانستم ندانستم، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبــــــــود   


جمله روز :  ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)




موضوع: معما  | نویسنده: مهدی کمالی | تاریخ: یکشنبه 16 خرداد 1389

این شما و این هم تست جدید خود شناسی :

 

 

There is a very, very tall coconut tree and there are 4 animals,

یک درخت بسیار بسیار بلند نارگیل بود و 4 حیوان زیر :

 

A Lion   یک شیر

 http://marshal-modern.ir/Archive/2010/5/2/download_004.gif

 

A Chimp  یک میمون

 http://marshal-modern.ir/Archive/2010/5/2/download.gif

 

A Giraffeیک زرافه 

 http://marshal-modern.ir/Archive/2010/5/2/download_002.gif

          
AND...

و ...

 

A Squirrel

http://marshal-modern.ir/Archive/2010/5/2/download_003.gif

یک سنجاب

 

 

They decide to compete to see who is the fastest

to get a banana off the tree.

آنها تصمیم گرفتند که مسابف بدهند تا ببینند که کدامیک برای

برداشتن یک موز از درخت از همه سریعتر است

 


Who do you guess will win?

فکر میکنی کدامیک برنده می شود؟

 

 

Your answer will reflect your personality.

جواب سوال بازگو کننده شخصیت توست

 

 

So think carefully ....

پس بادقت فکر کن

 


Now scroll down to see the analysis.

جواب را در زیر ببینید


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


If your answer is:

:اگر جوابت

 

Lion = you're dull.

شیر است = خسته و کسل هستی

 

Chimpanzee = you're dense.

میمون = خنگ هستی

 

Giraffe = you're a complete moron.

زرافه = کاملا احمق هستی

 

Squirrel = you're hopeless.

سنجاب = ناامید هستی

Why?!

چرا ؟!

 

For This Reason :

برای اینكه :

 

 

A COCONUT TREE DOESN'T HAVE BANANAS.

درخت نارگیل که موز ندارد !!!!!

http://marshal-modern.ir/Archive/2010/5/2/download_005.gif


Obviously you're stressed and overworked.
You should take some time off and relax

 

مشخصه که تحت فشارید و زیاد کار کردید ...

باید یه مدتی کار نكنید و خستگی در كنید ...





آخرین مطالب ارسالی


صفحات وبسایت - تعداد کل صفحات: 270

  [...]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [...]


 


http://www.clickiran.ir/script/?s=9413&a=1066&lc=ffffff&bc=000000