
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|
نویسنده:
مهدی کمالی
روزی پلنگی وحشی به دهكده حمله كرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای
شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند.
اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شكارچیان می گریخت.
سرانجام هوا تاریك شد و یكی از جوانان دهكده با اظهار اینكه پلنگ دارای قدرت
جادویی
است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر
تیم حاكم كرد.
شیوانا با خوشحالی گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتما پلنگ
خودش را نشان میدهد!
ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچیان نشان داد و با زخمی كردن
جوانی كه به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد...
یكی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش
بینی كنید؟ در حالی كه شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟
شیوانا گفت : ترس جوان و باور او كه پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد
پلنگ احساس
قدرت كند و خود را شكست ناپذیر حس كند. این ترس ها و باورهای
ترس آور و فلج كننده
ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می
شوند. پلنگ اگر می دانست كه
در تیم شكارچیان ، كسانی حضور دارند كه از او
نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد ...!
سخن روز : در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است .گوته
نویسنده:
مهدی کمالی
دختر جوانی با مادرش نزد شیوانا آمدند...
مادر دختر گفت: دخترم بسیار زیباست و وضع خانوادگی ما هم خوب و عالی است.
پسر
همسایه ما قرار بود به خواستگاری دخترم بیاید و به همین خاطر به بسیاری از
خواستگارهای او جواب رد دادیم. اما هفته پیش باخبر شدیم که پسر همسایه به سراغ
زنی
شوهرمرده و زشت رو رفته است که دو بچه از شوهر قبلیاش دارد و وضع
مادیاش اصلا خوب نیست و با او ازدواج کرده است!!!
دخترم از این بابت بسیار غمگین و ناراحت شده است و میگوید چرا چنین اتفاقی
افتاده
است در حالی که از لحاظ منطقی همه چیز به نفع دختر من بوده است وهم زیبا
بوده و هم مال و ثروت کافی داشته است؟!!
شیوانا با تبسم گفت: جذابیت که به مال و ثروت نیست! جذابیت چیزی است که اگر
وجود
داشته باشد محبوب از فرسنگها راه دور شبانه و در بدترین شرایط، خودش را
به آب و
آتش میزند تا به دلبر و دلدادهاش نزدیکتر شود. زیبایی اصلا جذابیت
نیست چون وقتی
انسان مجذوب کسی شده باشد حتی اگر محبوبش به دلیل حادثهای
زیباییاش را از دست
بدهد باز کنار او میماند. جذابیت ثروت هم نیست چون وقتی
برای کسی جذاب باشی حتی
اگر پولی هم در بساط نداشته باشی باز برای آن فرد مهم
نیست و او حاضر است تمام
ثروتش را به تو بدهد تا کنار تو باشد. دختر تو شاید
زیبا و ثروتمند باشد اما مطمئنا
برای آن پسر همسایه جذاب نبوده که فرد به ظاهر
متفاوتتری را به او ترجیح داده است...
دختر جوان که این سخنان را شنید با خشم و عصبانیت فریاد زد و به پسر همسایه
دشنام داد و با صدای بلند گفت: او اگر شعور داشت فرق زباله و گل را میفهمید !!!
شیوانا با لبخند گفت: شک ندارم پسر همسایه این خودبینی و فخرفروشی و دشنامگویی
دختر تو را بارها دیده است و تک تک این رفتارها برای از بین بردن جذابیت یک
انسان
کفایت میکنند. به نظرم به جای اینکه دنبال دلیل برای خواستنی نبودن، در
بیرون
خانه خود بگردید کمی به سمت خود نگاه کنید و در رفتارها و گفتارها و شیوه
زندگی خود
دنبال دلیل جذاب نبودن بگردید. اگر این نقصها را در وجود خود جبران
کنید مطمئنا خواستگارهای بهتری جذب شما خواهند شد...
سخن روز :
سعی
نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خودمان
بهترین باشیم . مارکوس گداویر
نویسنده:
مهدی کمالی
نویسنده:
مهدی کمالی
نویسنده:
مهدی کمالی
پیرزن با
تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا
مهمان خانه
من می شوی؟»
خدا قبول
کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند
نان تازه خرید و
خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر
ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را
باز کرد. پشت
در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او
بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد
زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این
بار کودکی که از
سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با
ناراحتی در را بست و غرغرکنان
به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا
آمده، پس با
عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری
پشت در بود. زن از او کمی
پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و
فریاد، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر
خدا را دید.
پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز
به دیـدنم مـی آیی؟»
خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به
رویم بستی!»
سخن روز : بهترین خوشبختی ها ، یاری به دیگران است. آلبرت هوبار
نویسنده:
مهدی کمالی
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش
پرسید: اگر من
بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب
خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت
او نا امید شده بود. او فکر کرد : شاید بچه خوب گوش نکرده است ...
تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به
دقت گوش
کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم
تو چند تا سیب خواهی
داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با
انگشتانش در
حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای
یافتن جواب صحیح
نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.
برای همین با تامل پاسخ داد 4 تا !!!
نومیدی در صورت معلم باقی ماند و به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست
دارد. او
فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز
داشته باشه. در
این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من
به تو یک توت
فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت
فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل
جواب داد : 3تا
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به
خودش
تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو
یک سیب و یک
سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی
داشت؟ پسرک فوری جواب داد : 4 تا !!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟!
پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد : خانوم اجازه ؟! برای اینکه من قبلا یک
سیب تو کیفم داشتم !!!
سخن روز :
نگاه
خردمندان به ریشه ها می رسد و دیگران گرفتار نمای بیرونی
آن می شوند . ارد بزرگ