بزرگترین سایت تفریحی ایران/گروه سرگرمی دوستان - مطالب داستان کوتاه

WWW.2STAN.IR

سرگرمی و تفریح
در سایت های گروه تفریح و سرگرمی دوستان بروزترین سایت تفریحی ایران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

تبلیغات

نظر سنجی

نظر شما درمورد قالب و امکانات جدید سایت چیه؟







تصویر روز


 

امکانات دیگر

تبلیغات پیامکی Get our toolbar!

 

تقویم

پشتیبانی آنلاین

 
 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


 

لینک دوستان

سایت تفریحی البرز پاتوق
  اردوگاه فارسی زبانان
  اشپزی ایران کوک
  به روزترین سایت دانلود همه چیز
  شوشتر -- سایت اطلاع رسانی و گردشگری شوشتر
  امام حسن مجتبی ( ع )
  خدمات رایگان وب
  عكس های داغ داغ روز
  ₪₪تفریح و دانلود و آموزش₪₪
  ارتش آبی
  فوتبال برتر
  "واو عجب چیزایی"
  بهترین ها را از ما بخواهید
  بروزترین سایت دانلود نرم افزار
  بزرگترین شهر اموزش ایرانی بدون محدودیت موضوعی
  بزرگترین سایت تفریحی ایران
  ๑۩۞۩๑ دانلود رایگان برنامه های موبایل و کامپیوتر ๑۩۞۩๑
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  (بزرگترین پایگاه آموزش وسرگرمی ایرانیان)
  مرجع دانلود
  مركز دانلود موزیكهای روز - ♫ ♪ ♫ ♪ libramusic ♫ ♪ ♫ ♪
  فوتبال . سینا
  .:: مطالب داغ و جالب از سراسر وب ::.
  مرجع تصاویر دکتر احمدی نژاد
  (احمدی نژاد = جومونگ)
  ((هر چی از هر کی))
  شمیران دانلود
  وبلاگ
  پیکس ایران | جالبترین مطالب دنیای اینترنت
  نسیم دریا
  .::دانلود جدیدترین نرم افزارها::.
  (( جدید ترین عکس و آهنگ))
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  سایت رسمی مجتمع آموزشی شهید بهشتی هامبورگ
  سایت سرگرمی و تفریحی شیرازی ها
  کسب درآمد از سایت های اینترنتی
  ***دانسته های رایانه ای***
  (مستند فقر و فحشا)
  : .::عکس های عاشقانه خفن-آهنگ و شعر::.
  فروشگاه اینترنتی ارومیه
  مركز دانلود موزیكهای روز لیبرا
  پسران گنبدی
  --- -::: هیئت علمدار شهرستان شوشتر :::- ---
  سایت بزرگ موبایل
  بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان
 

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

خوش آمدید
موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

روزی پلنگی وحشی به دهكده حمله كرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای

شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند.

اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شكارچیان می گریخت.

سرانجام هوا تاریك شد و یكی از جوانان دهكده با اظهار اینكه پلنگ دارای قدرت

جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر

تیم حاكم كرد.

شیوانا با خوشحالی گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتما پلنگ

خودش را نشان میدهد!

ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچیان نشان داد و با زخمی كردن

جوانی كه به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد...

یكی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش

بینی كنید؟ در حالی كه شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟

شیوانا گفت : ترس جوان و باور او كه پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد

پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذیر حس كند. این ترس ها و باورهای

ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می

شوند. پلنگ اگر می دانست كه در تیم شكارچیان ، كسانی حضور دارند كه از او

نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد ...! 

 

سخن روز :  در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است .گوته



موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

دختر جوانی با مادرش نزد شیوانا آمدند...

مادر دختر گفت: دخترم بسیار زیباست و وضع خانوادگی ما هم خوب و عالی است.

پسر همسایه ما قرار بود به خواستگاری دخترم بیاید و به همین خاطر به بسیاری از

خواستگارهای او جواب رد دادیم. اما هفته پیش باخبر شدیم که پسر همسایه به سراغ

زنی شوهرمرده و زشت ‌رو رفته است که دو بچه از شوهر قبلی‌اش دارد و وضع

مادی‌اش اصلا خوب نیست و با او ازدواج کرده است!!!

دخترم از این بابت بسیار غمگین و ناراحت شده است و می‌گوید چرا چنین اتفاقی

افتاده است در حالی که از لحاظ منطقی همه چیز به نفع دختر من بوده است وهم زیبا

بوده و هم مال و ثروت کافی داشته است؟!!

شیوانا با تبسم گفت: جذابیت که به مال و ثروت نیست! جذابیت چیزی است که اگر

وجود داشته باشد محبوب از فرسنگ‌ها راه دور شبانه و در بدترین شرایط، خودش را

به آب و آتش می‌زند تا به دلبر و دلداده‌اش نزدیک‌تر شود. زیبایی اصلا جذابیت

نیست چون وقتی انسان مجذوب کسی شده باشد حتی اگر محبوبش به دلیل حادثه‌ای

زیبایی‌اش را از دست بدهد باز کنار او می‌ماند. جذابیت ثروت هم نیست چون وقتی

برای کسی جذاب باشی حتی اگر پولی هم در بساط نداشته باشی باز برای آن فرد مهم

نیست و او حاضر است تمام ثروتش را به تو بدهد تا کنار تو باشد. دختر تو شاید

زیبا و ثروتمند باشد اما مطمئنا برای آن پسر همسایه جذاب نبوده که فرد به ظاهر

متفاوت‌تری را به او ترجیح داده است...

دختر جوان که این سخنان را شنید با خشم و عصبانیت فریاد زد و به پسر همسایه

دشنام داد و با صدای بلند گفت: او اگر شعور داشت فرق زباله و گل را می‌فهمید !!!


شیوانا با لبخند گفت: شک ندارم پسر همسایه این خودبینی و فخرفروشی و دشنام‌گویی

دختر تو را بارها دیده است و تک‌ تک این رفتارها برای از بین بردن جذابیت یک

انسان کفایت می‌کنند. به نظرم به جای این‌که دنبال دلیل برای خواستنی نبودن، در

بیرون خانه خود بگردید کمی به سمت خود نگاه کنید و در رفتارها و گفتارها و شیوه

زندگی خود دنبال دلیل جذاب نبودن بگردید. اگر این نقص‌ها را در وجود خود جبران

کنید مطمئنا خواستگارهای بهتری جذب شما خواهند شد... 

 

سخن روز :  سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خودمان

بهترین باشیم . مارکوس گداویر

 



موضوع: مذهبی موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
حضرت موسى علیه السلام در حالى كه به بررسى اعمال بندگان الهى مشغول بود، نزد عابدترین

مردم رفت . شب كه فرا رسید، عابد درخت انارى را كه در كنارش بود تكان داد و دو عدد انار

افتاد. رو به موسى كرد و گفت :


اى بنده خدا تو كیستى ؟ تو باید بنده صالح خدا باشى ؟ زیرا كه من مدتها در اینجا مشغول عبادت

هستم و در این درخت تاكنون بیشتر از یك عدد انار ندیده ام و اگر تو بنده صالح نبودى ، این انار

دومى موجود نمى شد!


موسى علیه السلام گفت :


من مردى هستم كه در سرزمین موسى بن عمران زندگى مى كنم . چون صبح شد حضرت موسى

علیه السلام پرسید:


آیا كسى را مى شناسى كه عبادت او از تو بیشتر باشد؟


عابد جواب داد: آرى ! فلان شخص .


نام و نشان او را گفت .


موسى علیه السلام به نزد وى رفت و دید عبادت او خیلى زیاد است . شب كه شد براى آن مرد

دو گرده نان و ظرف آبى آوردند. عابد به موسى علیه السلام گفت :


بنده خدا تو كیستى ؟ تو بنده صالح هستى ! چون مدتهاست من در اینجا مشغول عبادت هستم و

هر روز یك عدد نان برایم مى آمد و اگر تو بنده صالحى نبودى این نان دومى نمى آمد و این ، به

خاطر شماست . معلوم مى شود تو بنده صالح خدایى .


حضرت موسى علیه السلام باز فرمود:

من مردى هستم در سرزمین موسى بن عمران زندگى مى كنم !

سپس از او پرسید:

آیا عابدتر از خود، كسى را سراغ دارى ؟


گفت :

آرى ! فلان آهنگر یا (دهقان ) در فلان شهر است كه عبادت او از من بیشتر است .

حضرت موسى با همان نشان پیش آن مرد رفت ، دید وى عبادت معمولى دارد، ولى مرتب در ذكر

خداست .


وقت نماز كه فرا رسید، برخاست نمازش را خواند و چون شب شد، دید در آمدش دو برابر شده ،

روى به حضرت موسى نمود و گفت :


تو بنده صالحى هستى ! زیرا من مدتها در اینجا هستم و درآمدم همیشه به یك اندازه معین بوده و

امشب دو برابر است . بگو ببینم تو كیستى ؟

حضرت موسى همان پاسخ را گفت : من مردى هستم كه در سرزمین موسى بن عمران زندگى مى

كنم .

سپس آن مرد درآمدش را سه قسمت نمود. قسمتى را صدقه داد و قسمتى را به مولا و صاحبش

داد و با قسمت سوم غذا خرید و با حضرت موسى علیه السلام با هم خوردند. در این هنگام

موسى علیه السلام خندید.


مرد پرسید:


چرا خندیدى ؟


موسى علیه السلام پاسخ داد:


مرا راهنمایى كردند عابدترین انسان را ببینم ، حقیقتا او را عابدترین انسان یافتم . او نیز دیگرى

را به من نشان داد، دیدم عبادت او بیشتر از اولى است . دومى نیز شما را معرفى كرد و من فكر

كردم عبادت تو بیشتر از آنان است ولى عبادت تو مانند آنان نیست !


مرد: بلى ! درست است ، من مثل آنان عبادت ندارم ، چون من بنده كسى هستم ، آزاد نیستم ،

مگر ندیدى من خدا را ذكر مى گفتم . وقت نماز كه رسید تنها نمازم را خواندم ، اگر بخواهم

بیشتر به عبادت مشغول شوم به درآمد مولایم ضرر مى زنم و به كارهاى مردم نیز زیان مى رسد.


هنگامى كه حضرت موسى به وطن بازگشت عرض كرد:

بار خدایا! این مرد چگونه به آن مقام والا نایل گشته است ؟


خداوند فرمود:


این بنده ام بر بلاى من شكیبا، به مقدراتم راضى و بر نعمتهایم سپاسگزار است


موضوع: مذهبی موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی


دارم میمیرم ...فقط یک سوال دارم


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با وقتهای دیگه فرق میکنه

گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم... اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکت کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟


گفت: دارم میمیرم!


گفتم: دکتر دیگه ای؟ جای دیگه ای؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتند هیچ جای دنیا کاری نمیشه کرد.


گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده


با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟


فهمیدم یه عالمه حرف برای گفتن داره...


گفتم: چی بگم رفیق، حالا سوالت چیه؟


گفت: من وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم ...تا مدتی از خونه بیرون نمیومدم ...کارم

 شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن...تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ

باشم....خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم.....انگار با مردم

فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت....خیلی مهربون شدم، دیگه

رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد....با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه

گذاشتن....آخه من رفتنی ام و اونا انگار که ابدی اند.....سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما

حرص نداشتم.....بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم....از اشتباهاتشون

دیگه عصبانی نمی شدم .....از خوشحالی و خوشبختی دیگران از ته دل شاد میشدم و دعا

میکردم که خوشیشون پایدار باشه....فقیر که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه

حساب کتاب کنم کمک میکردم....مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی

میکردم......الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد .....مهربون و دریادل شدم....


حالا سوالم از تو اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم ....آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه .....


آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر....


داشت میرفت که گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!ا نمی دانم...

وقتی چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: چه فرقی می کنه!ا فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفت: نه

گفتم: هیچ جای دنیا؟ و باز گفت : نه!
 

خلاصه رفیق من رفتنی هستم.... کی اش چه جوریش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد....و منو به فکر وقت رفتنم انداخت.....


نه ....به فکر خوب رفتن....


مهربان زندگی کردن و بی دغدغه رفتن....


موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه

من می شوی؟»

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و

خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت

در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد

زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از

سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان

به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با

عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی

پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و

فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»


سخن روز :  بهترین خوشبختی ها ، یاری به دیگران است. آلبرت هوبار



موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش

پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب

خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا!

معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت

او نا امید شده بود. او فکر کرد : شاید بچه خوب گوش نکرده است ...

تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به

دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم

تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با

انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای

یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.

برای همین با تامل پاسخ داد 4 تا !!!

نومیدی در صورت معلم باقی ماند و به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست

دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز

داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من

به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت

فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل

جواب داد : 3تا

حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به

خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو

یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی

داشت؟ پسرک فوری جواب داد : 4 تا !!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟!

پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد : خانوم اجازه ؟! برای اینکه من قبلا یک

سیب تو کیفم داشتم !!! 

 

سخن روز :  نگاه خردمندان به ریشه ها می رسد و دیگران گرفتار نمای بیرونی

آن می شوند . ارد بزرگ





تعداد صفحات :21
    1   2   3   4   5   6   7   ...  

 

تبلیغات پیامکیتبلیغات پیامکی