
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|
نویسنده:
مهدی کمالی
مدرسه شیوانا میزبان استاد و شاگردانی از مدرسهای در دهکدهای دوردست بود.
به هنگام غروب وقتی همه شاگردان گرد هم جمع بودند و استادان مدرسه میهمان نیز نشسته
بودند، یکی از شاگردان مدرسه میهمان به شاگردی از مدرسه شیوانا
گفت: "الان سوالی از
شیوانا میپرسم که باعث شود او از مدرسه خودش تعریف کرده و به
طور مستقیم مدرسه ما
را تحقیر كند و به این وسیله میانه استادهای مدرسه را به هم
میزنم و این مجلس میهمانی را
با همین یک سوال به هم میریزم
سپس از جا
برخاست و با صدای بلند به شیوانا گفت: "سوالی دارم و میخواهم جواب آن را
شما
بدهید؟ به نظر شما بهترین مدرسه و بهترین استاد برای ما شاگردان کدام
است؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "بهترین مدرسه، مدرسهای است که از تو آدم بهتری
بسازد؟"
شاگرد مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با لکنت پرسید: "و این آدم بهتر
چه مشخصاتی
دارد؟"
شیوانا با همان تبسم همیشگیاش ادامه داد: "آدمی که
درستکردار باشد. راستگو باشد و به
هیچ قیمتی زبان به دروغ نگشاید. به دنبال ایجاد
اختلاف و آشوب بین دوستان و اطرافیان
نباشد، مسوولیتپذیر باشد و قدر فرصتهای
زندگی خود را بداند، برای رسیدن به اهداف جدی
در زندگی تلاش کند و وقت خود را با
موارد فرعی و بیاهمیت تلف نکند. استادی که باعث
شود شاگرد، آدم بهتری شود، استاد
خوبی است و مدرسهای که سبب گردد انسانهای موجود
در آن روزبهروز بهتر و عالیتر
شوند مدرسهای قابل احترام است. در غیر این صورت آن
مدرسه به هیچ دردی نمیخورد.
حتی اگر مدرسه شیوانا باشد."
شاگرد آرام سر جایش نشست و دیگر هیچ نگفت...
سخن روز : آزمایش و خطا بسیار خوب است، تنها یک عیب دارد: مقدار
زیادی از سرمایه
ای که همه ی ما کم داریم، یعنی زمان، در
این راه صرف می
شود آنتونی رابینز
نویسنده:
مهدی کمالی
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را
گدائی
کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی
چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه
فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواه !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او
گذاشت،
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً
در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک
روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را
معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان
لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با
بالا
نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ
مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را
من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر
دست
نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت
متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که
بر
من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!
سخن روز :
شما بدون
تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید . کیم وو
چونگ
نویسنده:
مهدی کمالی

نویسنده:
مهدی کمالی
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص
انسان ها را به من بیاموزی؟
استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟
شاگرد گفت: بله با کمال میل.
استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.
استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.
استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.
مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو
باید دنبال من بدوی.
- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !
- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...
استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست
دیگری
فرار کنند.انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط
موجود رو به رو
شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار
کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی
از مهم ترین ویزگی های انسان
را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام
خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی...
سخن روز :
ما
اشتباهات جدیدی را مرتکب نمی شویم ؛ تنها اشتباهات گذشته
را تکرار می کنیم بیل باب هاس
نویسنده:
مهدی کمالی
نویسنده:
مهدی کمالی
بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
عطاملك جوینی كه یكی از وزیران دربار هلاكو میباشد و كتاب تاریخ جهانگشای
او معروفاست به خواجه نصیرالدین توسی گفت : اکنون که ایران در زیر یوغ
اجنبی است
و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن
کجاست ؟ تا از برای رشد و حفظ جان به آنجا در آییم؟
خواجه خنده ایی کرد و گفت بهترین جا ایران است و از برای شخص خود من
زادگاهم توس ،
شما را دیگر نمی دانم مختارید انتخاب کنید و عزم سفر نمایید.
عطاملک پاسخ داد برای دانشمندانی نظیر ما بستر آرامش دروازه های باشکوه تری
به روی آیندگان خواهد گشود .
خواجه به طعنه گفت البته اگر آینده ای باشد ! چرا که فرار اهل خرد ، نفع شخصی
عایدشان می کند و در این حال دیار مادری همچنان خواهد سوخت امروز
مهمترین وظیفه ما
ایستادن و خرد را به کار بردن برای رفع استیلای اجنبی است
و اگر این کار نتوانیم دیگر فایده ایی برای زنده بودن نمی بینم ...
عطاملک جوینی در حالی که به زمین می نگریست به خواجه نصیر الدین توسی
گفت برای من
بزرگترین نعمت همین است که در کنار آزاده مردی همچون شما
هستم ...
ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید :
آنکه به سرنوشت
میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .