بزرگترین سایت تفریحی ایران/گروه سرگرمی دوستان - مطالب داستان کوتاه

WWW.2STAN.IR

سرگرمی و تفریح
در سایت های گروه تفریح و سرگرمی دوستان بروزترین سایت تفریحی ایران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

تبلیغات

نظر سنجی

نظر شما درمورد قالب و امکانات جدید سایت چیه؟







تصویر روز


 

امکانات دیگر

تبلیغات پیامکی Get our toolbar!

 

تقویم

پشتیبانی آنلاین

 
 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


 

لینک دوستان

سایت تفریحی البرز پاتوق
  اردوگاه فارسی زبانان
  اشپزی ایران کوک
  به روزترین سایت دانلود همه چیز
  شوشتر -- سایت اطلاع رسانی و گردشگری شوشتر
  امام حسن مجتبی ( ع )
  خدمات رایگان وب
  عكس های داغ داغ روز
  ₪₪تفریح و دانلود و آموزش₪₪
  ارتش آبی
  فوتبال برتر
  "واو عجب چیزایی"
  بهترین ها را از ما بخواهید
  بروزترین سایت دانلود نرم افزار
  بزرگترین شهر اموزش ایرانی بدون محدودیت موضوعی
  بزرگترین سایت تفریحی ایران
  ๑۩۞۩๑ دانلود رایگان برنامه های موبایل و کامپیوتر ๑۩۞۩๑
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  (بزرگترین پایگاه آموزش وسرگرمی ایرانیان)
  مرجع دانلود
  مركز دانلود موزیكهای روز - ♫ ♪ ♫ ♪ libramusic ♫ ♪ ♫ ♪
  فوتبال . سینا
  .:: مطالب داغ و جالب از سراسر وب ::.
  مرجع تصاویر دکتر احمدی نژاد
  (احمدی نژاد = جومونگ)
  ((هر چی از هر کی))
  شمیران دانلود
  وبلاگ
  پیکس ایران | جالبترین مطالب دنیای اینترنت
  نسیم دریا
  .::دانلود جدیدترین نرم افزارها::.
  (( جدید ترین عکس و آهنگ))
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  سایت رسمی مجتمع آموزشی شهید بهشتی هامبورگ
  سایت سرگرمی و تفریحی شیرازی ها
  کسب درآمد از سایت های اینترنتی
  ***دانسته های رایانه ای***
  (مستند فقر و فحشا)
  : .::عکس های عاشقانه خفن-آهنگ و شعر::.
  فروشگاه اینترنتی ارومیه
  مركز دانلود موزیكهای روز لیبرا
  پسران گنبدی
  --- -::: هیئت علمدار شهرستان شوشتر :::- ---
  سایت بزرگ موبایل
  بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان
 

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

خوش آمدید
موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

 این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به

خانه خود بازگردد...

 

سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و

گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی

خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم...

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم...

پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به

شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده

است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند

!

پدرش گفت : پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است.

ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند...!

پسر گفت:  نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند !

آنها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط

مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند.

بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی...

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی

نشنیدند...

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه

سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند ! 

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی

جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند.

اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد : پسر آنها یك دست و یک پای

خود را در جنگ از دست داده بود...!  

 

سخن روز :  آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که

همه‌ی انسان‌ها برابرند. مارتین لوتر‌کینگ 



موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

  مهر پدر و مادر

 

  

مادری گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود می برد . مردی را دید که از

 روبرو می آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنید او حرف مرا گوش نمی دهد

پسرک مات و مبهوت به سیمای مردانه و استوار مرد می نگریست اشکهایش زیر

چشمانش حلقه زده بود لباسی کهنه بر تن داشت و کفش در پایش نبود ، انگشتان

پاهایش در زیر لایه ایی از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به

چشمان کودک خیره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چیزی گفت . کودک هم

چیزی آهسته به او گفت و مرد خندید و با سر چیزی اشاره کرد تبسمی دلنشین بر لب

کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جای دعوا کردن او ، می خندانیدش ، نمی

دانید چه آتشپاره ایی است . زندگیم را سیاه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از

روی دیوار، پشت بام همسایه و بازار پیدایش می کنم . مرد به چشمان کودک نگاه می

کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانیتش فوران می

کرد که دید اشک برگونه مردانه مرد می لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا

آورد ناگاه چند افسر نظامی جلو آمدند به آنها گفت نیازهایشان را برطرف سازید . و

بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ....


 زن از کودکش پرسید آن مرد در گوشت چه گفت ؟

 کودک پاسخ داد : از من پرسید چه کسانی را دوست می داری ؟ و من هم گفتم پدر

 و مادرم ...


 آن زن همسری بیمار و دختر کوچکی نیز داشت .

 زندگی آنان با همان یک لبخند و اشک مردی که در راه دیده بود دگرگون شد . و

 درهای روزی به رویشان گشوده گشت . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید :

خوی مهربان ، ریشه در طبیعت گل ها دارد .

 یک هفته بعد از آن ، زن در کنار بازار کرمانشاه در حال خرید نان بود که دید

 سران ارتش از شهر خارج می شوند سواران رشید ایرانزمین ، سوار بر اسبهای رزم

و آن مرد که پیش آهنگ همه بود ...

 
 یاد و نام نادر شاه افشار جاودانه باد ! که مهر پدر را بر سر هیچ گاه حس نکرد و

 مادر خویش را در زمان اسارت بدست قبایل وحشی از دست داد


موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

حکایت عجیبی است ...

روزی كوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان كسی كه عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نكرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.

_خواهش میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یكی از ملائك خود را برای همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.



_اعراب؟!!!



_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.



كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!



فرشته بسیار تاسف خورد.



سكوت مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟



_در ظاهر بله!



كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟



_اسلام



_چگونه آیینی است؟



_نیك است



کوروش شاد شد ......



_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.


وفرشته چنین كرد.



_همین؟!!!



كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.



_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!



و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.



_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین دهد.



فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:



ایران!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

و فرشته گریست.



موضوع: مذهبی موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز



روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن

بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند.

او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به

کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که

خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد:

در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه

ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و

بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من

داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را

بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است.

رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی

دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟

گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که

خودم برای خودم بخواهم.


موضوع: مطالب آموزنده موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
بنظر شما نجس ترین چیز در این دنیای خاکی چیست؟ !!!! ...



گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند

که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟

...
برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین

نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که

بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از

افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم

باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود.

در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از

او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او

به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر

نشنیده شرط را می پذیرد.

چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری ... وزیر آنچنان

عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می

گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای

غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را

بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و

آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس

ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می

کردی نجس ترین است بخوری.


موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس

 و بحث نهاد ...

شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا

مزاحم آموختن آنها شده است .

آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت ...

فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی

از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای

صندلی استاد برسد.

که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود ...

یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه

کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد

پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل

درس را رها نمودید ؟!

ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک

نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد...

شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد ...

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود

و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد ، روانش شاد ...


ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر

 کشنده ای زیانبارتر است ...




تعداد صفحات :21

 

تبلیغات پیامکیتبلیغات پیامکی