تبلیغات
بزرگترین سایت تفریحی ایران/گروه سرگرمی دوستان - مطالب داستان کوتاه
بزرگترین سایت تفریحی ایران/گروه سرگرمی دوستان
WWW.2STAN.IR,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

سایت تفریح و سرگرمی دوستان از سال 1387 با هدف تفریح سالم هموطنان و فارسی زبانان در فضای مجازی ایجاد گردید و تا کنون به فعالیت در این زمینه پرداخته است . امیدواریم شما بازدیدکنندگان عزیز اوقات خوشی را در سایت سرگرمی دوستان سپری کنید /.
در صورتی که تمایل به همکاری با سایت دوستان را دارید از طریق تماس با ما بالای سایت با ما در ارتباط باشید .

دامنه های ورودی:
www.2stan.ir
www.1500t.ir
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
سه شنبه 17 خرداد 1390 ساعت 11:52 ق.ظ
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و

پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی

کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی

چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه

فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواه !

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او

گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً

در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک

روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را

معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان

لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا

نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ

مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را

من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر

دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت

متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر

من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!! 


سخن روز :  شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید . کیم وو

چونگ        

 

سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 07:56 ب.ظ
داستان گروه ۹۹



پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما

خود نیز علت را نمی دانست .

روزی
پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای

ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت

و شادی دیده می شد .


پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید
: چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ،

 من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری

تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال

هستم .



پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با
نخست وزیر در این مورد صحبت کرد .
 
نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این

گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.



پادشاه با تعجب پرسید :
گروه ۹۹ چیست ؟



نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید چند کار انجام دهید :

یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه

۹۹ چیست .


پادشاه بر اساس
حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در

 خانه آشپز قرار دهند .



آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به

 اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و

شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . ۹۹ سکه ؟

 آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او

تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر

 کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما

خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .


آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر

 بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .




تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و

فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند
گذشته خوشحال نبود و

آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .



پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست

 وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه

۹۹ درامد .

اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان

 کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر ” یکصد ” سکه را از آن

خود کنند .



این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل
شادی و رضایت را از

 دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند .


سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 12:24 ب.ظ

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص

انسان ها را به من بیاموزی؟

استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟

شاگرد گفت: بله با کمال میل.

استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.

استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.

استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.

مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو

باید دنبال من بدوی.

- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !

- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟

و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست

دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط

موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار

کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی

از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام

خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی... 

 

سخن روز :  ما اشتباهات جدیدی را مرتکب نمی شویم ؛ تنها اشتباهات گذشته

را تکرار می کنیم  بیل باب هاس

یکشنبه 8 خرداد 1390 ساعت 11:18 ق.ظ
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما

 به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!


خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟

آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم

 روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...


خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و

 دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد

پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .


اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : (کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی

 رساند) .

و هم او در جایی دیگر می گوید : (آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی

 اش را برداشت می کند) .

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم .

شنبه 7 خرداد 1390 ساعت 02:38 ب.ظ

بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی

عطاملك‌ جوینی‌ كه‌ یكی‌ از وزیران‌ دربار هلاكو می‌باشد و كتاب‌ تاریخ‌ جهانگشای‌

او معروف‌است‌ به خواجه نصیرالدین توسی گفت : اکنون که ایران در زیر یوغ

اجنبی است و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن

کجاست ؟ تا از برای رشد و حفظ جان به آنجا در آییم؟

خواجه خنده ایی کرد و گفت بهترین جا ایران است و از برای شخص خود من

زادگاهم توس ، شما را دیگر نمی دانم مختارید انتخاب کنید و عزم سفر نمایید.


عطاملک پاسخ داد برای دانشمندانی نظیر ما بستر آرامش دروازه های باشکوه تری

به روی آیندگان خواهد گشود .

خواجه به طعنه گفت البته اگر آینده ای باشد ! چرا که فرار اهل خرد ، نفع شخصی

عایدشان می کند  و در این حال دیار مادری همچنان خواهد سوخت امروز

مهمترین وظیفه ما ایستادن و خرد را به کار بردن برای رفع استیلای اجنبی است

و اگر این کار نتوانیم دیگر فایده ایی برای زنده بودن نمی بینم ...

عطاملک جوینی در حالی که به زمین می نگریست به خواجه نصیر الدین توسی

گفت برای من بزرگترین نعمت همین است که در کنار آزاده مردی همچون شما

هستم ...

ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید : آنکه به سرنوشت

میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .  

 

سخن روز :  مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم

 این است که در چه راستایی گام بر می داریم ...
img