بزرگترین سایت تفریحی ایران/گروه سرگرمی دوستان - مطالب داستان کوتاه

WWW.2STAN.IR

سرگرمی و تفریح
در سایت های گروه تفریح و سرگرمی دوستان بروزترین سایت تفریحی ایران
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

تبلیغات

نظر سنجی

نظر شما درمورد قالب و امکانات جدید سایت چیه؟







تصویر روز


 

امکانات دیگر

تبلیغات پیامکی Get our toolbar!

 

تقویم

پشتیبانی آنلاین

 
 

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


 

لینک دوستان

سایت تفریحی البرز پاتوق
  اردوگاه فارسی زبانان
  اشپزی ایران کوک
  به روزترین سایت دانلود همه چیز
  شوشتر -- سایت اطلاع رسانی و گردشگری شوشتر
  امام حسن مجتبی ( ع )
  خدمات رایگان وب
  عكس های داغ داغ روز
  ₪₪تفریح و دانلود و آموزش₪₪
  ارتش آبی
  فوتبال برتر
  "واو عجب چیزایی"
  بهترین ها را از ما بخواهید
  بروزترین سایت دانلود نرم افزار
  بزرگترین شهر اموزش ایرانی بدون محدودیت موضوعی
  بزرگترین سایت تفریحی ایران
  ๑۩۞۩๑ دانلود رایگان برنامه های موبایل و کامپیوتر ๑۩۞۩๑
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  (بزرگترین پایگاه آموزش وسرگرمی ایرانیان)
  مرجع دانلود
  مركز دانلود موزیكهای روز - ♫ ♪ ♫ ♪ libramusic ♫ ♪ ♫ ♪
  فوتبال . سینا
  .:: مطالب داغ و جالب از سراسر وب ::.
  مرجع تصاویر دکتر احمدی نژاد
  (احمدی نژاد = جومونگ)
  ((هر چی از هر کی))
  شمیران دانلود
  وبلاگ
  پیکس ایران | جالبترین مطالب دنیای اینترنت
  نسیم دریا
  .::دانلود جدیدترین نرم افزارها::.
  (( جدید ترین عکس و آهنگ))
  ๑۩۞۩๑ جدیدترین موزیکهای ایرانی و خارجی ๑۩۞۩๑
  سایت رسمی مجتمع آموزشی شهید بهشتی هامبورگ
  سایت سرگرمی و تفریحی شیرازی ها
  کسب درآمد از سایت های اینترنتی
  ***دانسته های رایانه ای***
  (مستند فقر و فحشا)
  : .::عکس های عاشقانه خفن-آهنگ و شعر::.
  فروشگاه اینترنتی ارومیه
  مركز دانلود موزیكهای روز لیبرا
  پسران گنبدی
  --- -::: هیئت علمدار شهرستان شوشتر :::- ---
  سایت بزرگ موبایل
  بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان
 

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

خوش آمدید
موضوع: عاشقانه موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

!! افسانه عشق و جنون


گروه سرگرمی فارس پاتوق




روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.



ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.



مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند



دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.



و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.



دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...



همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛



لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛



خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛



اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛



هوس به مرکز زمین رفت؛



دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛



طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.



و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...



همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.



در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.



نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.



دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.



اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.



دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.



او از یافتن عشق ناامید شده بود.



حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.



دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .



عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.



شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.



او کور شده بود.



دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»



عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»



و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.



موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده !

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!

مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...

 چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...


 

سخن روز :  مهم تر از آموختن اعداد به بچه ها این است كه به آنها ارزشها را آموزش دهید...

موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند


موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان پادشاه بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی

داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت

آزرده بود...

به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به

شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و

مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی...

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت

و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر

بالا آمد...

مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به

آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل پادشاه را نداشت و در نتیجه همه

ساکت ماندند...!

مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه

درس های تو بیهوده و بی ارزش است!

اما هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند

برخاست!

پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و

پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در

آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند...

در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و

با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا

رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت...

کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد...!!!

می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت!

کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است...؟! 

 

سخن روز : 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می

کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، 

می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری

موضوع: داستان کوتاه | نویسنده: مهدی کمالی

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما

جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند...

وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد...


خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان

که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان

را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید...


خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی

توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در

رجا زیستند .

خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این

چنین است ...


خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به

یاد آورد .

خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد ...


خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به

سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را

دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .

خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت ...


و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ،

اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را

دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان

آوردن تو کافی است ...

 

سخن روز :  برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد. اشنباخ

 





تعداد صفحات :21

 

تبلیغات پیامکیتبلیغات پیامکی