
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|
نویسنده:
مهدی کمالی
!! افسانه عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
نویسنده:
مهدی کمالی
نویسنده:
مهدی کمالی
ـ مامان! یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .
- مامان خدا زرده ؟!!
زن سر جلو برد: چطور؟!
- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده !
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!
مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...
چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...
زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...
نویسنده:
مهدی کمالی
نویسنده:
مهدی کمالی
مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان پادشاه بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی
داشت،
از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت
آزرده بود...
به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به
شیوانا گفت:
آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و
مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی...
شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت
و آن را
در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر
بالا آمد...
مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به
آسمان
رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل پادشاه را نداشت و در نتیجه همه
ساکت ماندند...!
مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه
درس های تو بیهوده و بی ارزش است!
اما هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند
برخاست!
پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و
پای راستش
شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در
آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند...
در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و
با کمال
حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا
رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت...
کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد...!!!
می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت!
کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است...؟!
سخن روز :
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می
کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
نویسنده:
مهدی کمالی
خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما
جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند...
وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد...
خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان
که
اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان
را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید...
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی
توفان شد
و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در
رجا زیستند .
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این
چنین است ...
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به
یاد آورد .
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد ...
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به
سجده
افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را
دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت ...
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ،
اما
همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را
دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .
اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان
آوردن تو کافی است ...
سخن روز : برای کسی که شگفتزدهی خود نیست معجزهای وجود ندارد. اشنباخ