سلام برلبان خشک ودیده ی ترت
سلام بردودست بریده وچشمان غرق درخونت
سلام برقامت رشیدوچهره ی همچون ماهت
سلام بروفاداری وایثاروشهامت وعشقت
السلام وعلیک یاساقی تشنه کام ابالفضل العباس(ع)

ظهرعاشورا،آفتاب سوزناک وصدای العطش طفلان،......یاسیدی من دیگر نمی
توانم تحمل کنم...گفتی خودم به وقتش به تو اذن میدان می دهم ،تاکی صدای ضجه
ی علی اصغررا بشنوم وکاری نکنم؟؟؟؟همه رفتندو من ازروی رباب خجالت می
کشم ......هرجوری بودازبرادر اذن گرفت برای آخرین باردرآغوش حسین(ع)
چشمان هردوغرق دراشک ......بیرون خیمه رقیه منتظر.......درآغوش گرفتن
رقیه ...بوسه گرفتن ازلبان خشک وکوچک رقیه...عمو گوشتو بیارجلو می خوام
بابام نشنوه(عموجان تشنمه).......رقیه جان گریه کردی عمو؟من طاقت اشکاتو
ندارم تاعموروداری غصه نداشته باش عزیزم میرم برات آب میارم..اماعمو داداشم
علی اصغربیشترتشنشست قول میدم وقتی آوردی اول میدم به داداش علیم... برای
آخرین بارروی شونه های عموعباس.............
همه ازخیمه هابیرون اومدند..وداع آخرزینب باداداش عباسش...دلش نمیاد آخه
زینب همه چیزو می دونه چه جوری از ابالفضل دل بکنه؟اما...(همه ی طفلان
دورعموروگرفتندیکی مشک میاره...یکی خودش روتوبغل عمو می
ندازه .....هیچ کس نمی تونه ازعباس دل بکنه... عموبه میدان رفت...
لحظه به لحظه از خیمه هادورودورترمیشه.....مشک دردست راست
وشمشیردردست دیگر...(لشکرماتو مبهوت به چهره ی زیبای ابالفضل ).......
فهمیدند که عباس برای جنگ نیامده اما............جنگ باعباس،شمشیرزدن های
حیدری ،شهامت ودلیری همچون علی مرتضی (ع)گفتن ذکریاعلی،شکست
دشمن............
به فرات رسید،مشک رادرآب فروکرد،پرازآب شد،دستانش پرازآب فرات وچه
مشتاق آب فرات،اما چگونه آب بخورم وقتی رقیه به من گفت عمو تشنمه))من آب
بخورم وقتی مولایم تشنه است؟نه..نه....وآب روی آب ریخته شدوچه بدبخت
بودآب فرات..........
شدآینه ی جمال تابان توآب
دستی شدوالتماس دامان تو،آب
گردید فرات،بهت لرزان عطش
سیراب نشدازلب عطشان توآب!!
سواربراسب شداما دورش رادشمن گرفت،تمام حواسش به مشک بود وتمام سعی
دشمن پاره کردن مشک،جنگ سختی درگرفت،دشمن باشمشیر یکی ازدستان مبارک
راقطع نمود..مشک رابه دست دیگرداد اما آندست مبارک راهم قطع نمود...به
دندان گرفت ..هنوزامیدداشت تااینکه تیران شیرناپاک خورده به مشک
خوردوعباس ناامید شد...باهرقطره ای که ازمشک بیرون می امد عباس
ناامیدترمیشد..خدایاباچه رویی به خیمه برگردم...جواب طفلان ورباب راچه
بدهم،من به رقیه وسکینه قول دادم.........
تااینکه عمود آهنین برسر..باسربه زمین افتاد.......ناگهان دید سرش بردامن
زهراست خواست به احترامش دست به سینه بلند بشه اما چگونه !!((.پسرم
عباس))آنجا دیگرطاقت نیاورد حالا دیگه می تونم به حسین زهرابگم
داداش ...باتمام وجودش صدازد برادر،برادرت رادریاب......
دریای کرامت وفتوت عباس
برروی زمین خدای غیرت عباس
چون وعده آب داده وبودونرساند
درعلقمه جان داد زخجلت عباس
اللهم عجل لولیک الفرج..آمین به حق علمدارکربلا
التماس دعایاعلی